تبليغاتX
گودال های بی شیشه
 

کلا هوای ملسی ست این روزها. دانشگاه تا خانه را پیاده می روم، و احتمالا در کما راه می روم چون حتی  نمی فهمم کی این راه را آمده ام. کما چیز خوبی ست کلا و من استعداد دیوانه بازی و خستگی را دارم شدید!!

 

من استعداد ِ تو را هم دارم. به خدا!

 

سراغ مرا از من نگیرید آقا. گمم فعلا. بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوقــــــــــــ....

 

+ در ساعت 25 توسط هدا م |

 

تو

 شبی

در انتظاری ننشسته ای

چه دانی

که چه شب گذشت بر

منتظران ِ نا شکیبت...

 

+ در ساعت 25 توسط هدا م |

 

چرا تاوان ِ دفاع از عقاید و بحث کردن (بحثی که ناخواسته می کشنت وسط و از همه طرف میریزن سرت و تو چاره ای جز دفاع و جواب دادن نداری)، از دست دادن یا دست ِ کم دلگیر کردن آدمیه که خیلی برات عزیزه؟ من درد دارم. من نمی فهمم. من این جبر رو نمی فهمم و نمی فهمم هم که چرا درک نمی شم. چرا نمیشه هر دوشو با هم داشت؟ عقیده(دفاع از اون حتی با داد و فریاد) و همزمان کسی که دوستش داری؟ آیا این دو همیشه اینقدر با هم جمع نمی شن؟! من حالم بده و باید حرف بزنم. من هیچ حالم خوب نیست.

 

پ.ن: از من نرنج، از من نرنج، از من نرنج...!

پ.ن: اجازه بده با همین عقاید ِ دست و پاشکسته و با همین تن صدای بالا و خشونتی که تو این بحث ها اوج می گیره، دوستت داشته باشم.

پ.ن:تو میتونی حالمو خوب کنی. فقط اگه بگی از من نرنجیدی. بگی اگه هزار بار دیگه هم اینجوری بشه باز از من نمی رنجی.

پ.ن: خوب مگه ممکن نیست دوتا آدمی که با هم فرق دارن همو دوست داشه باشن؟ دست ِ کم یکی شون اون یکی دیگه رو دوست داشته باشه؟ اگه بگی ممکن نیست، من مثال نقض شم. منو باور کن.

 

+ در ساعت 25 توسط هدا م |

 

حالم خوب نیست...

+ در ساعت 25 توسط هدا م |